برسام،ميوه عشق مامان و بابا
تاريخ : شنبه 7 تير 1393 | 15:10 | نویسنده : مامان برسام

برسام عزيزم در تاريخ 1392/6/28 ساعت8:35صبح روز پنجشنبه در بيمارستان سينا مشهد قدم به روي چشمهاي ما گذاشت و با اومدنش روح تازه اي به زندگي مامان وباباش دميد.

وزن هنگام تولد3880گرم،قد53سانتيمتر،دور سر36/5 سانتيمتر





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مهر 1393 | 13:17 | نویسنده : مامان برسام

سلام پسرم،عسلم،نانازم،شيطونم ...خيلييييي شررررييي چشمک الان ديگه همش از همه جا ميگيري و راه ميري ماشالله و روز به روز كار منو سخت تر ميكنيآرامايشالا به زودي خودت مستقل راه بري و انتظارم واسه راه افتادنت تموم شه.توي اين ماه داري پشت سر هم دندون در مياري و دندونات شدن 7 تا محبتالبته هم خودت خيلي اذيت شدي و هم ما (به خاطر گريه هاي شبانه).

عزيز دل مامان تند تند داري كلمات جديد ياد ميگيري .به چاي ميگي داگ يا ژژ(داغ و جيز) ،ميگي ده(بده) ،ميگي آبه(آب) ،همش بع بع  ميكني آخه مامان جون صداي ببعي يادت داده و تو خيلي خوشت اومده قه قهه بانمك مامان دوستت دارمبوس


برسام در پارك:

برسام داره خودش به به ميخوره بغل

آفتاب بدم خدمتتون

اولين اصلاح موي برسام عسل مامان:

برسام تيپ زده واسه رفتن به عروسي:

برسام عسل در حال گردش در خونه:

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 مهر 1393 | 12:21 | نویسنده : مامان برسام

علی اکبر زین العابدین

اگر بچه‌ای تکلیف نمی‌نویسد، گیر ندهید، خودش می‌داند و معلمش.

اگر بچه‌ای از خوابِ نازِ صبح بیدار نمی‌شود، خودش می‌داند و ناظمش.

اگر درس نخواند، خودش می‌داند و کارنامه‌اش. به پدر و مادرش مربوط نیست.


به پدر و مادرش این مربوط است که با هم در خانه دعوا نکنند،

تفریحات خارج از سن و سال بچه ایجاد نکنند،

وسط هفته تا دیروقت مهمانی نباشند،

بچه‌شان را کتابفروشی و موزه و پارک ببرند،

در خانه میوه داشته باشند،

با بچه‌شان بازی کنند،

شب‌ها موقع شام همه دور سفره‌ی غذا گفتگو کنند،

با پوست میوه شکل‌های عجیب و غریب درست کنند،

هر از گاهی با معلم‌ِ بچه دیدار کنند،

به بچه یاد دهند توی اتاقش گلدان داشته باشد و هر روز از آن مراقبت کند،

برایش اسباب‌بازی‌هایی بخرند که دستِ بچه ورزیده شود، خودشان هم – بلا نسبت! –

یک وقت‌هایی کتاب بخوانند.

با بچه شوخی کنند، دیوانه‌بازی دربیاورند، ادا و اصول دربیاورند.

هی نگویند: «پول نداریم.»، سر بچه منت نگذارند که برایت فلان و بهمان کرده‌ایم،

حواسشان باشد دوست‌های خوب دور و بر بچه باشد... همین!





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | 14:07 | نویسنده : مامان برسام

پسر گلم هرچی از شیطنت های این روزات بگم کم گفتم تازه روز به روز هم داره بیشتر میشه آخه تو دوست داری از همه چی بگیری و به هر قیمتی بلند شی واستی و من همش باید مراقبت باشم که خدایی نکرده بلایی سرت نیاد.بازم شبا بد میخوابی و گاهی با گریه از خواب میپری و تا بابا بغلت نکنه آروم نمیشی،فکر کنم باز داری دندون درمیاری عزیزم.

چون بابایی اکثرا سر کاره و خونه نیس و تو عاشق باباتی وقتی میاد خونه دیگه ازش جدا نمیشی و همش بابا بابا میگی عزیز دلم.وقتی ام میخواد از خونه بره بیرون بنده خدا مجبوره یواشکی بره وگرنه تو پشت سرش کلی گریه میکنی آرام
بعد از ماه رمضون واسه تعطيلات عيد فطر با خونواده بابا به يه مسافرت كوتاه رفتيم كه كلي بهت خوش گذشت عزيزم.دوستت دارم محبت

يك شب خوب در حرم امام رضا(ع)

برسام در دهكده شانديز

سفر به سبزوار و شاهرود





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 خرداد 1393 | 13:01 | نویسنده : مامان برسام

پسر شيطونم توي اين ماهي كه گذشت خيلي كارها ياد گرفتي .تو داري روز به روز بزرگ و بزرگتر ميشي و من با اينكه گاهي خسته ميشم از مراقبت هاي شبانه روزي وآرزو ميكنم كه تو يكم بزرگتر و عاقلتر بشي و معني خطر رو بفهمي،اما دلم واسه يه ماهگيت و روزايي كه كوچولوتر بودي تنگ ميشه.از الان دارم حسرت ميخورم كه اين روزا اينقدر دارن زود ميگذرن .تصميم گرفتم كه سعي كنم از اين روزهايي كه داره اينقدر زود ميگذره نهايت لذت رو ببرم عزيز دلم.دوستت دارم پسرمبوس

توي اين ماه ياد گرفتي كه خيلي سريع چهار دست و پا كني و همش مثل جوجه اردكها دنبال من راه بيفتي چشمک همش ميري و از هر جايي شده آويزون ميشي و بلند ميشي واميستي.بعد كه سعي ميكني دستاتو ول كني ميفتي و من هميشه كنارتم كه نذارم آسيب ببيني عشقم.خيلي سعي ميكني كه زودتر راه بيفتي و فكر كنم همين روزا موفق ميشي.

يه سري كلماتي كه ميگي:     بابا _ ماما _ ژژژ (جيز) _ دد (ددر) _ د(دست)_ وقتي يه چيزي ميخواي ميگي(نَ نَ )_وقتي گشنت باشه ميگي(مم)

راستي عزيزم آخر ماه 9 دندون دومي هم نيش زد.مباركت باشه عشق مامان جشنمحبت





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 خرداد 1393 | 20:45 | نویسنده : مامان برسام

سلااااام برسام عزيزم.عزيز دل مامان تو هميشه با كارات ما رو سورپرايز ميكني .يه چند روزي بود كه خيلي بد خواب شده بودي و شبها اصلا نميخوابيدي و تا ميخوابيدي با گريه از خواب ميپريدي.من ميفهميدم درد داري و خيلي واست ناراحت بودم آخه چند ماهه كه بزاق دهنت هم زياد شده بود و همه چيو دوس داشتي گاز بگيري،منم حدس ميزدم واسه دندونت باشه و احتمالا دندون درآوردنت نزديكه.اما روزها ميگذشت وخبري از دندون نازت نبود.تا اينكه يه روز صبح كه طبق عادت هر روز لثه خوشگلتو چك ميكردم متوجه يه سفيدي كمرنگ روي لثه فك پايينت شدم و وقتي داشتم بهت آب ميدادم يهو صداي ضربه دندونت به ليوان آب شنيده شد.نميدوني چقدر ذوقزده شده بودم.تلفنو برداشتم و به بابا و ماماني و مامان جون خبر دادم اونام خيلي خوشحال شدن عزيزم. مباركت باشه عشقم ايشالا به زودي شاهد رويش بقيه مرواريدهاي قشنگت باشم.دوووووست دارم پسرم

        هورااولين دندون برسام جونم در تاريخ93/2/31 در سن 8ماه و 3 روزگي نيش زد. هورا

اين دندونه يا مرواريد؟

براش يه اسپند بياريد

الهي صد ساله بشي

بزرگ بشي پير بشي

هميشه سالم و شاد

دندونت مباركت باد

انار دونه دونه

پسري دارم دردونه

قشنگه مهربونه

انار دونه دونه

يه چند روزه كه بچه ام

گرفتار دندونه

انار دونه دونه

توي دهان بچه ام

يه گل زده جوونه

گل نگو مرواريده

مثل طلاي سفيده

هيچ كس از اين قشنگ تر

جواهري نديده

                                                                         

يه شب خونواده رو دعوت كردم تا براي پسر خوشگلم جشن دندوني بگيريم،ماماني هم زحمت كشيده بود و براي شما آش دندوني پخته بود كه الحق عالي شده بود و منم كنارش چند نوع غذا درست كردم.ماماني و پدر جونم يه پيراهن خيلي شيك واسه شما كادو آوردن عزيزم،دستشون درد نكنه.من و بابايي هم واسه شما يه گوشي اسباب بازي و چند تا عروسك حمام كادو خريديم گلم.مباركت باشه پسر عزيزم.بوووووسبوس

ميز شام:

سالاد الويه به شكل دندون:

برسام با مامان و بابا:

برسام با مامان جون و باباجون:

برسام با ماماني و پدر جون:

برسام و گوشيش كه كادوي دندونشه:

كادوي ماماني و پدرجون:





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 11:44 | نویسنده : مامان برسام

برسام عزيزم ديگه اينقدر شيطون شدي كه اصلا وقت نميكنم بيام خاطراتتو ثبت كنم.اين روزها علاقه خاصي به بغل شدن و چسبيدن به من پيدا كردي.به طوري كه حتي وقتي ميخوام آشپزي كنم تا آشپزخونه با سينه خيز و چهار دست و پا خودتو ميرسوني و مياي از لباسم آويزون ميشي،منم مجبور ميشم بذارمت توي صندلي غذا  يا روروؤك تا اذيت نشي و همش واست شعر ميخونم تا سرگرم بشي پسر عزيزم.خيلي دوست داري باهات بازي كنم و كلا عاشق بازي كردني شيطون مامان تازگيها وقتي ميبرمت حموم ديگه دوس نداري بياي بيرون،عاشق ايني كه بذارمت توي وان و دستاتو محكم بزني به آب يا با عروسكاي حمومت آب بازي كني عسلي مامان






[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 ارديبهشت 1393 | 11:00 | نویسنده : مامان برسام

عسل مامان تو داري تند تند بزرگ ميشي و من با ديدن رشد و تكامل تو غرق خوشبختي ميشم.واسه 7 ماهگي كه رفتيم پيش دكترت قرار شد كه ماست،كته با آب گوشت،سيب و موز،زرده تخم مرغ رو هفته به هفته به رژيم  غذاييت اضافه كنيم.وزنت شده بود9100 گرم و قدت 72 سانتي متر.                                                                 اين روزا خيلي خيلي شيرين شدي پسرم ديگه راحت با رورؤك راه ميري و فضولي ميكني.اداي سرفه كردن در مياري تا جلب توجه كني .سينه خيز ميري و تندي خودتو به هرچي كه ميخواي ميرسوني.تازگيا دست زدنم ياد گرفتي و تند تند دست ميزني.واسه خودت ميرقصي.با دست اشاره ميكني بيا.باي باي ميكني آرامآرامآرامخلاصه خيلي شيرين كاري ميكني واسمون.بابا واست يه استخر توپ خريده كه خيلي دوستش داري و وقتي خسته ميشي مثل مارمولك از توش ميپري بيرون.راستي خودت ديگه كامل ميشيني عزيزم.خيلي دوستت دارم پسر خوشگلمبوسبوسبوس





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 | 17:22 | نویسنده : مامان برسام

كوچولوي نازم الان كه دارم اين مطلبو تايپ ميكنم تو توي بغلم نشستي و داري روي ميز ميزني خيلي وقته كه فرصت نكردم به وبلاگت سر بزنم آخه تو خيلي شيطون شدي گلم آرام                                                      صبح روز اول نوروز 92 كه اولين نوروز زندگيت بود ساعت 5 صبح به همراه پدر جون و ماماني و خاله جونا به سمت نوشهر حركت كرذيم.اين اولين باري بود كه از مشهد خارج ميشدي عزيزم و من كلي واسه اين مسافرت ذوقزده بودم آخه از قبل اينكه تو رو حامله بشم جايي نرفته بودم و واقعا به مسافرت احتياج داشتم.اونجا واقعا با وجود تو بهمون خوش گذشت عشقم .از اينجا به بعدشو به روايت تصوير ميگمچشمک  

ساحل نوشهر روبروي ويلامون:

آبشار آب پري:

رستوران هتل رامسر:

تله كابين رامسر

داخل ويلا:

در راه برگشت تو خواب بودي و ما چند دقيقه در جنگل گلستان توقف كرديم واسه استراحت

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 | 16:48 | نویسنده : مامان برسام

اولين نوروزت مبارك پسرم

 

ساعت 20:27 روز پنجشنبه 29 اسفند1392 ساعت تحويل شد و شد قشنگترين عيد مامان و بابا چون تو رو در كنارمون داشتيم عزيزم . سر سفره هفت سين وقتي دعا ميكردم سلامتي و موفقيتتو از خداي بزرگ خواستم عشق ماماني.راستي بابا تا اومد عيدي تو بده خودت چنگ زدي اي بلاااااازبان اينم عكسامون كنار سفره هفت سين:

 

بعدشم رفتيم اولين عيد ديدني سال 93 خونه مامان جون و تو كلي عيدي گرفتي.از مامان جون يه بلوز شورت سبز زيبا و يه كارت هديه ، از باباجون نقدي عيدي گرفتي .از عمو و زن عمو هم يه دست لباس آبي قشنگ.اون شب ساعت نزديكه 12 شب بود كه رفتيم خونه خودمون كه بخوابيم چون فردا صبحش ساعت 5 صبح با پدر جون و ماماني قرار گذاشته بوديم كه بريم مسافرت اما مگه تو خوابيدي؟ خمیازهناراحت      من و باباي بيچارت تا يه ربع به 2 نتونستيم بخوابيم از دست توي شيطون.بعدشم كه ساعت4 صبح پاشدي شير ميل كردي و من ديگه نشد بخوابم و شروع كردم به انجام كارها و آماده شدن براي رفتن.اما چون اولين بار بود كه ميخواستيم با تو بريم مسافرت احساس خستگي نميكردم و در عوض كلي هم ذوق داشتم.تنها نگرانيم حال مامان جون بود كه چون عمل زانو كرده بود هنوز كامل خوب نشده بود و ما واسش نگران بوديم... بقيه خاطرات سفر رو توي قسمت ديگه مينويسم واست عزيزم.دووووست دارم

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 | 16:32 | نویسنده : مامان برسام

برسام جونم بالاخره 6 ماهش كامل شد و وارد ماه هفتم زندگيش شد.حالا ديگه برسام كوچولوي شكمو كه خيلي واسه غذا خوردن عجله داشت به آرزوش رسيد و آقاي دكتر مجوز شروع غذاي كمكي رو صادر كرد.      عشق مامان در 6 ماهگي 8950 گرم وزن و 71 سانت قد داره.

وقتي واسه اولين بار بهت سرلاك برنجي دادم واقعا ذوق كرده بودي و قيافت ديدني بود.هنوز اولين قاشق رو قورت نداده بودي كه واسه قاشق بعدي دهنت باز ميشد خخخخخخخخ قهقهه قهقهه قهقهه

اينم مداركش :

يه روز داشتم بلوزتو عوض ميكردم كه غلغلكت اومد خنده

و باز هم مدل جديد خوابيدن خواب آلود

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

كد ماوس


  • انجمن